على اكبر دهخدا
1452
امثال و حكم ( فارسى )
مىشوى . مرزباننامه . عاشقى بر خور و بر شهوت خود راست چو خرس * نفس گوياى تو در حكمت از آن است اخرس . رو كه استاد تو حرص است از آن در ره دين * سفرت هست چو شاگرد رسن تاب از پس . سنائى . اى تن تو ز حرص و آز در تاب مباش * پيوسته روان چو تير پرتاب مباش در رفتن اين راه كه دارى در پيش * مانندهء شاگرد رسن تاب مباش نقل از جوامع الحكايات عوفى . قهر حق چون در بهبندد بر كسى از پيش روى * همچو شاگرد رسن تابى رود بر قهقرى . مرحوم اديب . اى درين چنبر همه تاب آمده * همچو شاگرد رسن تاب آمده چون گذر بر چنبر آمد جاودان * چند درگيرى رسن گرد جهان . عطار . و رجوع به : مثل رسن تاب ، شود . مثل شاگرد مكتبى . مؤدب . شنوا . مثل شام غريبان . شبى غمناك . مثل شانه . صد زبان . شاخشاخ . مثال : با تو چو يكرو شدم بر صفت آينه * پس تو چو شانه مباش با چو منى صد زبان . مجير بيلقانى . يك سر سوزن نديدى روى دولت اى فريد * صد زبان تا چند خواهى بود همچون شانهاى . عطار . هر كه دل شاخشاخ يافت چون شانه * سالك آن زلف شاخشاخ چو شانه است . عطار . مثل شاه . مثل شاهدانه . چشمى خرد . مثل شاهزادهها . مؤدب و جميل . مثل شاه شطرنج . ضعيف . نمودى بىبود . كه او را نتوان گرفت . مثال : چو شاه شطرنج ار چه قويست دشمن تو * چو يك پياده فرستى ز خانومان بجهد . جمال الدين عبد الرزاق در نسبت شاهى تو و همچون شه شطرنج * ناميست دگر هيچ نه به همان نه فلان را . انورى . گفتم اين و گريختم ز عسس * شاه شطرنج را نگيرد كس . مثل شاه موشان . خردجثه . مؤدب نشسته . شايد مأخوذ از گفتهء عبيد زاكانى : شاه موشان نشسته بر سر تخت . . . ، باشد . مثل شب آدينهء اطفال . شبى خوش . مثل شبت آش عزا . مويى كم در سرى زشت . مثل شبه . مويى سياه .